تبليغاتX
فقط واسه دل خودم

فقط واسه دل خودم

خدایا عاشقـــــان را غم مده شکـــــرانه اش با من

چه دلتنگم...

نمیدونم چی بایـــد گفت از اون حرفای شیرینت

نمیشه باورم حالا از این چشمــــای غمگیــــنت

همیشه ترس تو این بود که من با تو نمیمـــــونم

میگفتی باش کنار من بدون تو پریشـــــونم

نمیگـــیری سراغ از من کسی که تو خدااااش بودی

کسی که با تو عاشق شد تو آهنگ صدااااش بودی

دلم تنگ صداااایه تو میخوام باشم کنار تو

دل زخم خورده ی عاشق هنوزم چشم به رااااه تو

چه دلتنگـــــم چه دلتنگـــــم دارم با غصه میجنگــــم



چه دلتنگــــــم چه دلتنگم دارم با غصه میــجنگم

داااارم با غصه میـــــــــــــــــجنگم

داااارم با غصه میـــــــــــــــــجنگم


تمام حرف من با تو،با عکس و جای خالیــــته

حالا من موندم و یاااادت مگه این حرفا حالیـــــته؟

مگه این حرفا حالیـــــته؟

چه نا آروم قلب من چه بیتاااابه دل و جوووونم

میخوام از تو خبرداااار شم کجا هستی نمیدوووونم

چه دلتنگــــم چه دلتنگــــم هنوووز بی تاب بی تاااابم

دارم با غصه میجــــنگم

دلم تنگ صدایه تو میخوام باشم کناااار تو

دل زخم خورده ی عاشق هنوزم چشم به راه تو

چه دلتنگـــم چه دلتنگــــم دارم با غصه میــــجنگم



چه دلتنگــــــم چه دلتنگم دارم با غصه میــجنگم

داااارم با غصه میـــــــــــــــــجنگم

داااارم با غصه میـــــــــــــــــجنگم


چه نا آروم قلب من چه بیتابه دل و جونم

میخوام از تو خبردار شم کجا هستی نمیدونم

چه دلتنگم چه دلتنگم هنوز بیتاب بیتابم دارم با غصه میجنگم



چه دلتنگــــــم چه دلتنگم دارم با غصه میــجنگم

چه دلتنگــــــم چه دلتنگم دارم با غصه میــجنگم

داااارم با غصه میـــــــــــــــــجنگم


[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 6:55 بعد از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


هنوز فرصت عاشق شدن برایم هست...!!!

همیشه در خم این کوچه سد راهم باش

بیا و عابر هر روزه ی نگاهم باش

دوباره ماهی تنگم بهانه می گیرد

زلال پنجره ی باز رو به ماهم باش

تو بغض رود مرا بی بهانه می شکنی

غروب خاطره ی چشم بی پناهم باش

سراب آینه ای در کویر من جاریست

به روی آینه پی جوی رد آهم باش

اگرچه غربت خود را گناه من دیدی

غرور عشق به جا مانده از گناهم باش

هنوز فرصت عاشق شدن برایم هست

تو در حوالی این کوچه سد راهم باش

[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


ای خدای مهربون دلم گرفته…!



خدا می خواست امتحانم کند. ولی خداجون امتحانت خیلی سخت بود...خیلی سخت... .

دلم گرفته ازاین رویای غمگین وسرد. از رویایی که آدمهای تو اجازه ام نمی دهند که بگویم.
رویایی که غمگین شده است ومن توانایی گرمی بخشش را ندارم. رویایی که شبم را رنگین می کرد.


دلم گرفته، ازآسمان، که دیگر برایم نمی بارد. آن وقتها وقتی دلم می گرفت باران می بارید
ومن زیرباران قدم میزدم، زمانی می شد که باهم می خندیدیم. ولی انگار حالا همه
 با من قهراند و همه فکر می کنند من قهرم. دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم.
من نه از سنگم. قلبم از نرم نرمک میپژمرد و هیچ کسی نیست که دراین سرزمین مرا یاد کند.
تنم سخت است و دلم ... .


دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده
و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.


من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند.
من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز  و نه خرم. من نه آنم و نه این.
 و من هیچم و هیچ من.


دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب
و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است.
زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه
خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم. همانند
همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.


دلم گرفته از خدا...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر
که درکلبه ی تنهاییم آمد ، خود گم شد و نتوانست برتنهاییم یاوری باشد. هر که
 آمد بر دلم تاخت و خاکی بلند کرد و با چوب سواری اش لکه زخمی بر دلم گذاشت
و تاخت. من خدارا داشتم. خدا را دوست می انگاشتم وخدا مرا دوست می داشت.
به دلم بد افتاده. به دلم ناخلف راه داده. من دلم ازدروغ بیزاراست، نمیدانم چرا دروغ
را به لبم فرستاده. خدایا! نازنینم! بهترینم! یاور شبهای بی کسی ام. جز توکسی که از دلم
خبر ندارد. جز تو کسی که از من کلامی ندارد. جز تو کسی که مرا ادراکی ندارد..
.چرا اینگونه بر سرم می کنی؟... چرا بر دلم تار رسوایی می زنی. گله کردم چون
گله مندم. بی اشکم چون یک مردم. قدم می زنم چون غرورم را دوست دارم. ولی
برای من، که غروری ندارم... . خدای من، بر دلم صبرت روانه دار که مرا دیوانه ی
میخانه می کند این دل. رسوای عالم می کند بی هیچ، و نابود دریایی می کند ب
ی حتی یک تکه چوب. هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست
 من که ام و چه؟


دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است. همیشه حرفایم
 را گوش دادی و هیچ نخواستی. همیشه درسهایم یاد دادی و هیچ بر دستم نزدی.
ولی  من مرده ای هستم که جسمش برای آبروی یک انسان حرکت می کند،
 حرف می زند و برای آنکه دوست دارد دعا می خواند...


دلم گرفته از ... .

از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟
 چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری
 و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:


[ شنبه 1390/11/29 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


بذارین برم من...



دلم گرفته نمیخوام آواز بخونم

دلم گرفته نمیخوام اینجا بمونم

امشب دل من ای خدا طاقت نداره

تا کی خدایا اشک غم باید بباره

بذارین برم من

بذارین برم من

بخت من امروز بیدار نمیشه

گل به گلستان بیخار نمیشه

شهر من آخر منو رهاکرد

بازم غم من منو صدا کرد

این درد غربت منو گرفته

هر چی که داشتم از من گرفته

میخوام برم من اما نمیشه

غم جدایی تموم نمیشه

امشب دل من طاقت نداره

تا کی خدایا باید بناله

امشب دل من طاقت نداره

تا کی خدایا باید بناله

بذارین برم من

بذارین برم من

دلم گرفته نمیخوام آواز بخونم

دلم گرفته نمیخوام اینجا بمونم

امشب دل من ای خدا طاقت نداره

تا کی خدایا اشک غم باید بباره

بذارین برم من

بذارین برم من

بخت من امروز بیدار نمیشه

گل به گلستان بیخار نمیشه

شهر من آخر منو رهاکرد

بازم غم من منو صدا کرد

این درد غربت منو گرفته

هر چی که داشتم از من گرفته

میخوام برم من اما نمیشه

غم جدایی تموم نمیشه

امشب دل من طاقت نداره

تا کی خدایا باید بناله

امشب دل من طاقت نداره

تا کی خدایا باید بناله

بذارین برم من

بذارین برم من

[ شنبه 1390/11/29 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


بر نگرد...

چشمانت را باز کن.....

تو را قسم به لحظه لحظه های دلتنگی من چشم باز کن...نگاهم کن...

شاید من را ببینی....

نمی دانم چرا"حتی وقتی خیره نگاهم می کنی باز من را در قاب زیبای

 چشمانت گم می کنی چرا من را نمی بینی؟.......

مگر جز این است که دل به دل راه دارد؟دل من از غصه ی تو پیر شدم مهربان

پس چرا دلت هوای دلم نمی کند ؟.......

به من بگو چرا سراغی از من نمی گیری؟....

گفته بودم نباشی زنده نخواهم بود.....س چرا نفس می کشم؟

چرا هنوز درون سینه ام می تپد قلبی که هزار بار بعد از رفتنت

 مرد؟....نه این صدای قلب نیست...این صدا"صدای تکه تکه شدن

غرور و احساسات من است که هر ثانیه بر سینه ام می کوبد......این

صدا صدای پای توست که هر

لحظه بر دلم پا می گذاری و زیر و رویش می کنی.....

باورت شد دیدی دل نازک من طاقت دوریت رو نداشت دیدی چه زود

پیرم کردی دیدی چه زود آرزو هایم را پرپر کردی؟.....

  مگه قیمت داشتن تو چقدر بود که نتوانستم داشته باشمت؟......

بیشتر از ثانیه هایی که پر از بغض و دلتنگی است؟بیشتر از لحظه لحظه

فنا شدن در تنهایی است؟بیشتر از خواب و ارامشی است که بعد از رفتنت

به یغما رفته؟بیشتر از سوی چشمانی است که هر لحظه راه را می یابد که

شاید بر گردی؟........

من حاظرم هنوز هم برای تو نداشته هایم را قربانی کنم تو فقط بگو که روزی

خواهی آمد.....کاش میدانستی بعد از تو چه به روزگارم آمد......

کاش می دانستی هنوز هم هرگاه دو لبخند"دو نگاه مهربان"دو دست

گره خورده به هم"دو مجنون که پا به

 پای هم راه می روند را می نگرم فقط تویی که در ذهن پریشانم مجسم

می شوی....تویی که هیچ وقت برای من نبودی.....

تو می دانستی اگه بروی دیگه به پا نمی خیزم....اما رفتی....رفتی

و حسرت بودنت با من"اینکه هرگز من و تو ما نمی شویم برای همیشه

 بر دلم داغی گذاشت که با مرحم هیچ عاشقی التیام نمی یابد.....

راضی ام به رضای تو.....نمی خواهم با من بودن آزارت دهد.....برو......

فقط لطفی کن"منی را که مدتهاست از من ستاندی را به من باز گردان....

باید زندگی کنم.....

می ترسم با این حال نتوانم طاقت بیاورم و از تو و قولی که داده بودم شرمنده

 شوم قولی که خود با خودم بستم......اینکه همیشه وفا دارت بمانم

حتی اگه هیچ وقت از آن من نباشی..

[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 8:56 بعد از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


آرزوی محال...

اره درست فکر می کرد من برای همیشه می خواستمش اما این یه ارزوی محال بود نه به این خاطر که هیچ وقت به زبون نیاورد به این خاطر که هیچ وقت اون جنسی نبودکه منو، ارزوهامو، زندگیمو ،حتی نوع نفس کشیدنمودرک کنه همیشه به خودش فکر می کردهیچ وقت نخواست بدونه چرا ؟ همیشه خودم گفتم هیچ سوالی مطرح نبودمن تنها بودم با وجود کسی که فقط دوستش نداشتم بلکه عاشقش بودم هیچ وقت نتونستم برای گفتن خیلی چیزا بهش اعتماد کنم هیچ وقت این فرصتو بهم نداد که در مورد چیزایی که دوست دارم باهاش حرف بزنم.من که نمی تونستم قلبمو عوض فقط ارزومو عوض کردم اینبار می خواستمش اما نه برای همیشه تا وقتی که اون بخوادتا وقتی که....

 

وحالا با تک تک سلول های بدنم اعتراف می کنم که هنوز دوستش دارم خیلی سعی کردم با ارزو هایی که خودش ازم گرفتشون مدفونش کنم اما... فقط تونستم ازش مخفی کنم که هنوز دوستش دارم دوست دارم فکر کنه تا اخره دنیا ازش بدم میاد.

 

 

 

 

♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥

 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری،

 

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت.

 

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

 

من مبهوت ماندم که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای!؟

 

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

 

دیگر زبانم ازگفتن جملات هراسیده است.

 

و دستهایم بیش از هر زمان دیگرنام تو را قلم می زنند.

 

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم،

 

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی.

 

می خواهمت هنوز ؟؟؟

 

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند،

 

اما بازهم درآخرین لحظه تکرارمی کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه

 

بنگرد،

 

می خواهمت هنوز،حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

 

هیچ بارانی قادر نخواهد ام به همینبود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید.

 

و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافی است.

 

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

 

 

 

دلتنگت شده ام به همین  سادگی...

 

 

 


[ سه شنبه 1390/08/03 ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ سجاد ] [ ]


چشم به راه...

آرزوئی است مرا در دل

 

که روان سوزد و جان کاهد

 

 هردم آن مرد هوسران را

 

با غم و اشک و فغان خواهد..

 

 به خدا در دل و جانم نیست 

 

هیچ جز حسرت دیدارش

 

سوختم از غم کی باشد

 

غم من مایه ی آزارش

 

شب در اعماغ سیاهی ها

 

مه چو در هاله ی راز آید

 

نگران دیده به ره دارم

 

شاید آن گم شده باز آید

 

سایه ای تا که به در افتد

 

من هراسان بدوم بر در

 

چون شتابان گذرد سایه

 

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

 

جانم آن گم شده را جوید

 

زین همه کوشش بی حاصل

 

عقل سر گشته به من گوید

 

زن بد بخت دل افسرده

 

 ببر از یاد دمی او را

 

این خطا بود که ره دادی

 

به دل آن عاشق بد خو را

 

آن کسی را که تو می جوئی

 

کی خیال تو به سر دارد

 

بس کن این ناله و زاری را

 

بس کن او یار دگر دارد

 

لیکن این قصه که می گوید

 

کی به نرمی رودم در گوش

 

نشود هیچ ز افسونش

 

آتش حسرت من خاموش

 

می روم تا که عیان سازم

 

راز این خواهش سوزان را

 

نتوانم که برم از یاد

 

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع ای شمع چه می خندی؟

 

به شب تیره ی خاموشم

 

به خدا مردم از این حسرت

 

که چرا نیست در آغوشم...

[ سه شنبه 1390/07/12 ] [ 3:53 بعد از ظهر ] [ سجاد ] [ ]